تبليغاتX
پرواز خیال

پرواز خیال

من هرگز پرنده نبوده ام...

ظاهرا رنجوندمش ولی قبل از رنجیدن اون خودم شکستم. بد!

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

تعلل کافیست! گاهی باید شتافت، گاهی باید به مردک نادان روزگار فهماند که اگر سکوت پیشه می کنی تو را ترسی از فریاد نیست. تو را عزتی بود پیش از اینها که ستاندندش با ناسازگاریها و سازهای مخالف. کنون هنگام غرش است. بغر و بازستان هر آنچه که روزی از آن تو بود و امروز کسی جز تو حقی بر آن ندارد...

یا رب، مرا پر توان ساز در این راه...

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

نه، عوض شده! اونی که من میشناختمش نیست. بهتر که منو آهنگامو یادش نیاد! هیچ کار خدا انگار بی حکمت نیست...

وای حالا کلی طول می کشه تا از شوک این یکی بیرون بیام!!!!!!!!!!

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

اون برگشته به گذشته! انگار داره دوباره حافظشو بدست میاره! یعنی ممکنه من رو  هم یادش بیاد؟ خدای من! احتیاج دارم که قبل از به یاد آوردن جای نت های پیانوش من رو بیاد بیاره. که اگه اینطور بشه، شنیدن صدای پیانو، دوباره چه لذتی برام خواهم داشت...

کاش کسی غیر از خودش منو می شناخت، کاش کسی بود که تو بیاد آوردن اسم من کمکش کنه! خدایا، تو هنوز هستی؟ نذار فراموشم کنه... حالمو از این که هست بدتر نکن...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

این روزها مدام بدنبال بهانه می گردم. بهانه ای برای اندیشیدن به تو، برای به یاد آوردنت حتی! بدنبال بهانه ای می گردم که سکوت این اتاق را بشکنم. . بدنباال بهانه ای برای گریستن شاید!

به یاد می آورم طعم گس روزگاری را که بی هیچ بهانه ای به تو فکر می کردم، با تو سخن می گفتم... برای خندیدن در کنار تن خسته ات، یک حضور کافی بود و ما بی بهانه... اما افسوس که روزگار برای ما خواب دیگر دید...

چه سخت شدی، چه دور شدی، ساده بگویم: چه تلخ شدی! تلخ تر از روزگارم...

روز به روز بی رنگ تر می شوی در قلبم و من بهانه ای می خواهم برای رنگین کردنت.

برای یک بار هم که شده خود باش، و بگو که تو هم دلتنگی و غبار گرفته، چون من. و ایمان بیاور که همین یک بهانه برای پر کشیدن به سویت کافیست...!

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

بچه که بودم یکی از بزرگترین تفریحاتم دویدن زیر بارون بود و دیروز بعد از مدتها زیر بارون دویدم...

یادمه آخرین بار که اینکارو کردم، دانشجوی سال آخر دوره کارشناسی بودم!

و امیدوارم بار بعدی اینقدر به درازا نکشه...

(البته وقتی ۱۱ شب همسرمو فرستادم که ماشینمو از محل کارم بیاره خونه، گفت که اگه باز این اتفاق بیافته حتما طلاقم میده!!!)

----------------------------------------------------------------------------

دیشب اولین شبی بود که از بچه ها دور بودم. گذاشتمشون خونه ی مادر بزرگشون. همسرم معتقده که از همین حالا باید بچه ها رو مستقل بار بیاریم، چون دیگه مرد شدن! و نباید مزاحم زندگی ما باشن یا ما مزاحم زندگیشون باشیم... ( واقعا به بچه ی ۷ ساله می شه گفت مرد؟!) راستش شب سختی بود...نمی دونم شاید یه روزی اونا مرد بشن ولی من احتمالا همیشه مادر می مونم!!!

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

باز بهار از راه رسید. آرام آرام . پاداش کسانی که صبوری پیشه کردند در زمستان عمر! پاداش کسانی که همیشه صبوری می کنند، سکوت می کنند. پاداش قلندران خستگی ناپذیر! پاداش کسی چون من! پاداش کسی که جنگید و جنگید و جنگید... پاداش کسی که هزاران زخم برداشت در این جنگ بی وقفه... ولی خندید! آنقدر لبخند نثار دنیا کرد تا عاقبت دنیا خسته شد از جنگ! و شاید حریفی دگر برگزید...

دیگر عادت کرده ام به زیستن. گاهی احساس می کنم هرگز نخواهم مرد، از بس که زیسته ام! از بس که " عادت " کرده ام به زیستن! چه در بهار و چه در پاییز. و چه در زمستانی که اغلب موجودات خدا به خواب می روند، من با چشمانی کاملا باز و مراقب، باز هم زیسته ام . چه خستگی ناپذیرم من!

و اینک بهار...

بهاری که نمی دانم تا کی خواهد ماند... کاش انقدر بماند تا زخمهای ندیده ام را یافته و مداوا کنم! کاش انقدر نماند تا به تن پروری عادت کرده و فنون جنگ از یاد ببرم!

و اینک من، در بهار... به استقبال شکوفه های تازه از راه رسیده خواهم رفت، و هرگز برای ایشان نخواهم گفت از پاییز و زمستان در راه...

 

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

ایرانیان باستان اولین فصل سال را "به – ار" یعنی آورنده بهترینها می نامیدند!
 
با آرزوی بهترینها در سال جدید...

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

من دیگر از تو، با تو نمی گویم. بارها از تو، با تو گفتم. تو نشنیدی. تو تنها هر گاه که من سکوت پیشه می کنم شنوا می شوی. آنگاه که با تمام وجود صدایت کردم تو کجا بودی؟ تنهایم گذاشتی، به تلافی اینکه نتوانستم آنچه در قلبم بود به تمامی نثارت کنم... و دلگیری من از اینست که تو نیک می دانستی در قلبم چه می گذشت!

دیگر چه سود از با تو بودن، از با تو گفتن؟ تو اینک روح خود را در دیگری باز یافته ای و من... من نیز خدای خود بازیافته ام. مدتیست که دیگر احساس تنهایی نمی کنم. اما میدانم که تا دم مرگ چشم انتظار تکه ای کاغذ از تو خواهم ماند. کاغذی که یادداشتی بر آن نگاشته ای. به یاد داری؟ هدیه روز تولدم! که هرگز بدستم نرسید. که چه ساده فراموش شد. چون من!

من از تو، باتو نمی گویم. من از تو با خدا می گویم. من از من، با خدا می گویم. من از همیشه، همه، هر کجا، با خدا خواهم گفت... شاید مرهمی باشد...

--------------------------------------

پی نوشت۱: کاش می دانستی دلم چه اندازه هوای کوی تو کرده!!!

پی نوشت۲: نوشته ام حاصل نشستن پای سخن دوستیست که به حق عاشق بوده و هست و خواهد بود...

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |

 

بلاتکلیفم!

مث کتاب فراموش شده یی

رو نیمکت یه پارک سوت کور

که باد دیوونه

نخونده ورقش می زنه!

                                            "یغما گلرویی"

+نوشته شده در ساعتتوسط دختر خاکستری | |